به آرامي آغاز به مردن مي كني ( شعري از پابلو نرودا)
ترجمه احمد شاملو
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر سفر نكني
اگر كتابي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نكني.
به آرامي آغاز به مردن مي كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر برده ي عادات خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي...
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.
تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند
و ضربان قلبت راتندتر مي كنند دوري كني...
تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر هنگامي كه با شغلت ، يا عشقت شاد نيستي آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
وراي مصلحت انديشي بروي ...
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري...
لينك | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 21:34 توسط Nazi loo3 |سلام
سلام
سلام
یکشنبه رفتم یونی انقذه خوش گذشت که نگو!![]()
به بچه ها میگم اگه استاد (...) این ترم از من خواستگاری نکنه من یه ترم دیگه خودمو میندازم!![]()
اینو که میگم خنده بچه ها میره هوا !!!!!!!!![]()
![]()
من و استاد (...) فک کن!![]()
اونروز با اینکه باهاش کلاس نداشتم اومده بود . بچه ها دورش حلقه زده بودن . نگاش به نگام گره خورد!![]()
(آخه استاد خیلی تیزیه بوخودا!)![]()
رفتم و گفتم سلام و کنار بچه ها ایستادم بعد که بچه ها رفتن منم دنبالشون که صدام کرد و گفت...![]()
منو بگو که گفتم ارزوم براورده شد! می خواد بگه می خوام بیام خواستگاریت نگو نه نمیشه!(با ریتم قری بوخونش)![]()
از نگاههای شیطونم بچه ها خنده کنان رفتن و منو با استاد تنها گذاشتند جوووووووووووووون!![]()
بگم؟![]()
یعنی بگم؟![]()
بگم چی گفت؟![]()
آره؟![]()
واقعا بگم؟![]()
آخه آدرس وبمو همه دارنا!![]()
گلدون![]()
رفیق![]()
بروبچ کلاس![]()
باز هم میگی بگم؟![]()
خصوصیه ها!![]()
باشه
میگم!
هیچی بابا خورد تو ذوقمون!از کار و بار و شغلم ازم پرسید! بعدش هم به سلامت!![]()
![]()
دیروز خیلی خیلی حوصلم سر رفته بود به هر کی هم گفتم بیا باهم بریم بیرون نیومد حتی اون کسی که دوست داشتم باهاش بیرون برم کار داشت نتونست بیاد!![]()
ظهر رفتم خونه ندا
عصرش گفتم حوصلم سر رفته پاشو بریم بیرون![]()
خواب بود![]()
گفتم پاشو![]()
گفت خوابم میاد![]()
اونقدر اذیت کردم![]()
صدای آهنگمو بلند کردم![]()
نه![]()
خواب خواب بود!![]()
بی اختیار دستشو گاز گرفتم!![]()
جیغش بلند شد و شروع کرد به نق نق کردن! که ها تو ددری شدی . خیلی دیگه لوس شدی . بعضیها خیلی لوست کردن و ...![]()
شب بردنم بیرون فست فود و بابابستنی!![]()
(آخرش یه مرض میگیرم بسکه آت و آشغال میخورم!)
اصلا شدم شکل سوسیس کالباس!![]()
انگار بچه ها!![]()
![]()
کی میخوام بزرگ شم پس من؟![]()
دوست جون یه سررسید خوشمل واسم گرفته انقذه دوسش دارم که نگو![]()
مامان میگه چقدر دوستات بهت کادو میدن بی مناسبت![]()
میگم نه اینا همون پس کادوهای تفلدمه!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
لينك | نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 17:17 توسط Nazi loo3 |
به نام بهنام
به نام اویی که مامن گاه دلهای بی پناست
اعتماد
اعتماد چیه؟ به کی میشه اعتماد کرد؟ چقدر آدمای دور و برمونو میشناسیم؟ کی راست می گه کی دروغ؟
اصلا کی دلش برات میسوزه؟ سلام کی بی طمعه؟
یکسال کم نبود...
واسه شناخت ...
واسه اعتماد ...
واسه بیرون اومدن از پیله و پرواز کردن ...
واسه شروعی تازه ...
به قول "گلدون گل" پارسال دوتامون تو آب نمک بودیم!
صداقت...
نکته اصلی همینه...
با صداقت ... اعتماد زاییده شد ...
بی دوز و کلک و پنهانکاری...
می خوام حرفای امروز ثبت شه که اگه روزی جدا شدیم بیام بگم آره...
روزی اینچنین روزهامون طلایی بود...
یه بار تو زندگی 22 سالم اعتماد کردم...
چقدر تاثیرش مثبت بود ... به دور از غرور و تعثب و غیرت ...
دیروز که با دوست روانشناسم رفتیم حافظیه چقدر تحسینم کرد! بهم 20 داد! فک کن!
بعد از 3 ماهی میشد که ویزیتم میکرد! تاثیر این اعتماد در چهره ام مثل اینکه خیلی مشهود بوده!
گلدون گل خیلی مهربونه.
خدا کنه ازم خسته نشه.
رفیقم – مریم . ریحانه همه و همه پشت او رو گرفتن!
یه جبهه علیه من!
همون نبرد همیشگی منطق و احساس ...
و اینبار
با صداقت
نمو اعتماد
منطق مغلوب گشت
و احساس فاتح نبرد ...
50% و یا بیشتر مکالماتمون و کامینیوکیشنمونو داریم می خندیم!
فک کن! همین چقدر میتونه رو سلامت روحیه اثر بذاره؟
روحیه که سالم باشه – جسمت هم سالم میمونه نه؟غلام؟!!!!!!!!!
اصلا شدم گوله نمک! پفک نمکی ! خیلی وفتا هم زیادی شور!
رفیقم زنگ زد . گفت سرما خوردم . چرا احوالمو نپرسیدی؟ کلی مسخره بازی دراوردم و مثل همیشه موقع خداحافظی که می گفتم مواظب زیباییهات باش . گفتم مواظب باش میری آشپزخونه موتوری بهت نزنه!
گفت: تو که دیگه اینقدر با نمک نبودی! از کی تا حالا؟ ...
گلدون گل قراره واسم سمبوسه درست کنه!
اینو از عمد نوشتم اینجا که حتما بخونه یادش نره بهم چه قولی داده!
پ.ن:خیلی چیزا مونده که وقت ندارم بنویسم
پ.ن:از معضلات دیر اومدنه دیگه!
پ.ن:کلی خبر و خنده از کنسرت رضا صادقی که با رفیق رفتیم!
از حافظیه – عقد علی ( پسرعموم) – از طوبی – از کوهپایه – از گل نرگسم – از همه و همه
(اینا رو نوشتم که حداقل آپ بعدی اگه حادثه غیر مترقبه ای رخ نده از اینا واستون بگم)
زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا بدانجا که خدا می داند ...
لينك | نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 10:59 توسط Nazi loo3 |سلام عرض مي كنم خدمت همه ي دوستان و بينندگان عزيز . اميدوارم هركجا كه هستيد شاد و سلامت باشد و اوقات گرمي رو با خانواده سپري مي كنيد .
اينجا شيراز است سومين حرم اهل بيت!
هوا بس ناجوانمردانه بي ثبات است اينجا! ديروز هوا كلي افتابي بود بوخودا! اما امروز يَك باروني ميزد . بيا و ببين!
جاتون خالي ديروز كلي از تعجب و شگفتي و ازاينجور معقوله ها خنديديم!![]()
ديروز عقدكنون برادرشوهر خواهر اين جانب بود كه از قراري چون من خواهر خانم برادر داماد ميشدم با خانواده محترم دعوت شديم ساعت 3 بعدازظهر بريم محضر .![]()
با اجازتون ساعت 4 و ربع رسيديم! عروس كه بله رو گفته بود و همه داشتن چيليك پيليك عكس مي گرفتن ! از آن جهت كه بنده نميتونم يه جا ثابت بشينم يَك بوت پاشنه بلند ( نيس منم قدم كوتاه!) پوشيدم كه
" از هول اينكه نخورم زمين / بشينم يه جا سرسنگين "
(طبع شعر رو حال كردي؟!)
البته همون اولش كه پامو گذاشتم تو سر در ورودي مجلس نزديك بود بلاي زميني و هوايي نازل بشه و سُر بخورم ! كه جونم اوس كريم!(بچه درست حرف بزن بي تربيت! چقدر بهت گفتم تو كوچه نرو ! دوباره از بچه ها حرفاي بد ياد گرفتي؟!) نذاشت آبروم بره هيچ تازه كلي هم " تحويل " ضميمه اش كرد! فك كن!
در نهايت گفتم خدا اين همه تحويل و اكرام واسه چيه؟![]()
بعدش فهميدم همه فك كردن من خواهر دومادم!![]()
(آخه آدماي حسابي يكي نيس بگه اگه من خواهر دوماد بودم اينقدر دير ميومدم مجلس عقدكنون دادشم؟!!!!)
حالا اينا رو بيخيال!
تعجب من از خانواده عروس بود! آخه اينا چه پدر و مادري بودن كه تا حالا نيومده بودن از نزديك با خانواده دوماد اشنا بشن! والا!
بعدش هم از آنجايي كه يادم بوده هميشه كه نه ولي معمولا رسمه خانواده عروس جشن مي گيره و شام و نون پنير سبزي و نقل ميده . ما كه دو سال پيش همين كارو كرديم!
بعد از محضر علاوه بر عروس خواهراش هم چپيدن تو ماشين عروس! كل فك و فاميل عروس كه گم شدن و من ديگه اثري ازشون نديدم! فك كرديم شايد رفتن خونه مادر عروس تا ماها برسيم!
ديديم يكي! ذهي خيال باطل!
همه فك و فاميل داماد دعوت شديم خونه پدر و مادر داماد
در اين مدت همه داشتيم هم ديگه رو نيگاه مي كرديم! بعد كم كم هركي مشغول صحبت كردن و ميوه و شيريني خوردن شدن و شوهر خواهرم هم مشغول پيانو زدن !مي چسبيد نه؟ در فضايي دل انگيز با نواي پيانو . بساط گپ و گفتگو و ...
فك كن!!!!!!!!!
من كه همش منتظر بودم بهمون اعلام كنن پاشيد بريم منزل عروس اينا!!!!!! كه ديدم نعخيررررررر
عروس كه انگار اومده خونه خاله! سريع رفت لباساشو عوض كرد!
ياد اون جك افتادم كه يارو با پيژامه ميره مهموني ميگن چرا اينجوري اومدي؟ميگه شايد شب مونديم!!!!!!![]()
دو دقه نگذشت عروس آرايشش هم پاك كرد و ريلكس اومد تو جمع و كنار تازه شوهرش نشست!(بگم كه داماد هم كت و شلوارشو عوض كرد و تيپ اسپورت زد)
عامو نه دستي نه كلي نه شوتي نه هويي نه جيغي!
(دوشنبه ميرم خونه ساره اينا تخليه رواني مي كنم خودمو!)![]()
روال اينگونه سپري شد كه مرداي ميانسال مشغول گپ زدن
زنا دوتا دوتا يا دوتا سه تا مشغول غيبت كردن
خواهراي عروس مشغول تلوزيون نيگاه كردن!
شوهر خواهرم پيانو زدن
من و خواهرم عكس نيگاه كردن
و خواهر دوماد مشغول اينترنت و فيس بوك!
بعدش هم داماد و عروس و خواهراي عروس و خواهر دوماد تصميم گرفتن ملت رو قال بذارن و جيم بزنن برن بيرون بگردن فك كن!!!!!!!!!!!!!
تازه به من هم اين پيشنهاد خبيثانه رو دادن ولي من قبول نكردم!
تو اين هيري ويري ها بود كه مو قع شام شد همه مشغول خوردن...
عروس دومادم كه مشالا لوس!
ننر! هي واسه هم پپسي وا مي كردن!
جونم پپسي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در و تخته چقدر با هم جور شدا نه؟
بعدش كه من با چوب كبريت چشامو وا نگه داشته بودم!
تا حالا عقد به اين بي حالي نرفته بودم! والو با مريم دوتايي تنها ميرفتيم كتابفروشي واسه دانشگاه كتاب بخريم حالش بيشتر بود تا اين!
به هر حال ديشب تموم شد و بعد از اينكه همه رفتن و خواهراي عروس هم به منزل رسانده شدند – خبر رسيد كه عروس اقامت گاه خود را يافته و از ديشب به بعد در منزل پدر و مادر شوهر مستقر خواهد شد!!!!!!!
نه به بار نه به دار ! بابا بذار شناسنامه هاتونو از محضردار تحويل بگيريد بعد! ( يادمه گفته بوديد تابستون عروسيتونه نه؟!)
پ.ن: مامان و باباي عروس كجا غيبشون زد؟
پ.ن 2: حتي نيومدن ببينن دخترشون كجا تلپ شده! يعني نميخوان بيان ببينن خونه دوماد كجاس؟ مهم نيس؟
چميدونم والا! مردم عجيبن يا من؟
به قول رفيقم الان قرن بيستمه ها!!!!!!!!!!!
به هر حال ايشاالله خوشبخت شن. ولي بد نبود اگه عروس يه خورده ذوق زدگيشو پنهون مي كرد!
عامو دختر به اين خوشحالي نديده بودم! از اينا كه به شوهر رسيد دين و دنيا و مادر و پدر و دست يادش ميره!!!!!!!!!!
( یکی اون سگه رو بگیه!)
شيرازيا در كل دو دسته اند:
1)از يه طرف ميگن شيرازيا باحالن . بزن و بكوب و واسونك و دستك و كل.
2)از يه طرف ميگن شيرازيا بيحالن . حوصله ي اين كارا رو ندارن!
فك كنم اين از نوع دوم بود!
يه جايي گفتم شيرازيا دست دست! كسي دست نزد!گفتم خيلي بيحاليد مگه شماها شيرازي نيستيد؟! يكي جواب داد: خودت گفتي شيرازيا دست دست!!!!!!![]()
الان هم " هركه را كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش"
ديگه حوصلم نيس بنويسم! خوابم مياد! بايد انرژي save كنم واسه پنجشنبه كه عقدكنون پسر عمومه( مطمئنا اون از نوع اول شيرازيا خواهد بود)
به اميد اينكه همه خوش باشن و سلامت
سال 88 كه بدترين سال زندگيم بود
اميدوارم بعد از ديدن مرگ 3 عزيز كه به طور متوالي از دستشون دادم حداقل تا مدتي آرامشي نسبي به خانواده برگرده و فعلا عروسي مروسي ببينيم...
جونم عروس . تركوندن . آهان بيا . شله ...
اي جان لباشو . قر و كمر و اداشو . . .
لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:51 توسط Nazi loo3 |
امشب چقدر خوش تیپ شده بود. همان کت سفید و شلوار جین که همیشه بر جذابیت او می افزود . پروانه دلش می خواست جلو رود . دستان او را بگیرد . و از او محبت را گدایی کند ...
پارسا با گلاسی در دستش مشغول گپ زدن با دختر جوانی بود که نگاهش متوجه نگاههای پروانه شد . در یک لحظه از حضور پروانه در چنین جایی یکه خورد . سریع خودش را جمع و جور کرد و چون نمی توانست در حضور دختر جوان عکس العملی نشان دهد دختر را به طرفی دیگر راهنمایی کرد و به سمت پروانه برگشت ... اما او دیگر آنجا نبود ... ترسی وجود پارسا را فرا گرفت . با دلنگرانی بسیار در میان انبوه جمعیت به دنبال او گشت . بعد از گذشت حدود نیم ساعت در گوشه ای گرگی حریص را دید که در پی به چنگ آوردن طعمه ای خوشمزه بود . پروانه مانند جوجه ای که از ترس چنگال گربه به گوشه ای پناه می برد با چشمانی پر از التماس سعی در راندن آن مرد حریص را داشت . پارسا با شتاب به سوی آنها شتافت و با چشمانی برافرخته از خشم با آن مرد دست به یقه شد .
دو نفر با پا در میانی آنها را از هم جدا کردند و مردک حریص به سمتی دیگر رفت تا طعمه ای دیگر بیابد. پارسا و پروانه تنها شدند . فقط پارسا بود و پروانه . پدر و دختر ...
پارسا صورت پروانه را در میان دو دستش جای داد و با نوازشی بر موهای او پرسید:
- خوبی پری؟ چیزیت نشد؟ اون کثافت ...
- خوبم . چیزی نشده ...
پارسا در حالی که به خاطر این جریان پیش آمده قلبش از ترس و ناراحتی به تب و تاب افتاده بود . بوسه ای بر سر پروانه زد و او را محکم در آغوش گرفت شاید آرامش خویش را باز یابد .
پروانه خود را محکمتر در آغوش پدر جای داد و در دل دعا می کرد کاش این لحظات پایان نیابد . کاش باری دیگر مثل گذشته به او بگوید دختر بابا چطوره؟ شیرین بابا . عزیز بابا . دختر خوشگلم . نبینم غماتو . چقدر دلم برات تنگ شده بابا . بابایی . پری . نمیگی دل نگرونت میشم؟
در همین افکار بود که پارسا او را از خود جدا کرد و با عصبانیت گفت:
- کی گفت بیایی اینجا دختر؟ اصلا واسه چی اومدی ؟ با کی؟ کی تو رو اورد اینجا ؟ بهرام؟ میدونستم باید کار اون باشه ! دماری از روزگارش در بیارم . آخه دیوونه ... تو چرا همش دوست داری دردسر درست کنی؟ هان؟
- نه . تقصیر بهرام نیست . خودم اصرار کردم
- غلط کردی با اون ... خوبه ! کوش اون نامرد؟
- پارسا تو رو خدا با بهرام کاری نداشته باش . من اصرار کردم منو بیاره اینجا . دلم واست یه ذره شده بود . خونت که نمیشد بیام . گفتم شاید اینجا ...
- آخه من چه گناهی کردم که باید این روزگارم باشه . ای خدا اصلا حکمت به دنیا اومدن تو چی بود ...
بهرام سراسیمه خودش را به آن دو رساند که مبادا پارسا از رو عصبانیت کاری جبران ناپذبر انجام دهد.
پارسا با دیدن بهرام با او گلاویز شد .
دیدن آن صحنه چشمان پروانه را خیس از اشک های شورین وجودش کرد ...
خود را مابین آن دو انداخت و با خواهش و التماس آنها را از هم جدا کرد. پارسا با عصبانیت لیوانی از شراب را از میز کناری برداشت . جرعه ای نوشید و خود را در ازدحام و شلوغی جمع استتار داد ...
- پری دیدی گفتم نیای بهتره؟ دوست نداشتم پارسا رو تو این وضع نامتعادل ببینی
- معذرت . واقعا معذرت می خوام . انداختمت تو دردسر .
- نه پری به خاطر خودم نمی گم . من و اون سالهاس با هم رفیقیم دو دقیقه ناراحت میشیم بعدش سریع یادمون میره . اینم یه دعوای ساده یود . چیزیم نشد که . من فقط نگران تو ام . حالا می خوای بری حیاط؟ هواش بهتره .
- باشه میرم . باز هم ببخشید اگه مهمونی امشبتونو ...
- پری گفتم که . اصلا جای معذرت و این چیزا نداره قربونت شم . ترانه و کسای دیگه به اندازه یه تار موی تو برام ارزشی ندارن . مواظب خودت باش . تا دو – سه ساعت دیگه میام دنبالت بریم خونه .
با رفتن بهرام . پروانه بی اختیار به سمت میز کناری که مملو از انواع نوشیدنی ها بود کشیده شد . در لحظه ای یکی از آن لیوان ها را در دستانش دید . بوی الکل آن به مشامش رسید . نگاهی به اطراف انداخت . آن آدمهایی که در وسط سالن مشغول رقص و پایکوبی بودند آن موقع چه احساسی داشتند؟ وجود این الکل در خونشان چه تاثیری روی آنان گذاشته بود؟آیا به آنها احساس خود رهایی داده بود؟یعنی با خوردن آن مشکلاتشان را فراموش می کردند؟
لیوان را به لبانش نزدیک کرد با شدت گرفتن بوی الکل حالت تهوع به او دست داد . اما ...
چشمانش را بست و با زجری فراوان جرعه ای از آن را قورت داد...
احساس سرگیجه داشت . صدای موزیک در گوشش می پیچید . بعد از مدتی لبخندی بر لبانش نشست . احساس خوشحالی می کرد . دلش می خواست در میان جمع برود و پای بکوبد . با هر ضرب از آهنگ پای او نیز به حرکت در می آمد . با آنکه سوزشی در معده اش احساس می کرد باز هم از آن لیوان نوشید ...
دلش می خواست از آن شراب خوش رنگ قرمز هم بنوشد ... به خود اجازه داد و لیوانی از آن را هم برداشت .
بی مهابا می خندید . می نوشید .
از پله ها بالا رفت و خود را به اتاق خوابی رساند که تخت مجللی در آن قرار داشت ...
خود را روی تخت رها کرد و به سقف خیره ماند ... در سقف تمام خاطرات خوش کودکی اش مانند فیلمی ضبط شده از جلوی چشمانش می گذشت . چه رویای زیبایی بود ... نه رویا نبود .. واقعیت بود ... نمیتوانست بین واقعیت و خیال را تشخیص دهد . در لحظه ای سوز و دردی توان کاه را احساس کرد و از حال رفت و دیگر چیزی نفهمید ...
ادامه دارد...
لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 12:32 توسط Nazi loo3 |- از پارسا خبر داری؟
- واسه چی؟
- خبر داری؟ بهرام جون تو رو خدا اگه تو این هفته میبینیش میشه منم...
- تو رو چی؟ نکنه توقع داری تو هم ببرم اونجور آشغال دونی ها؟!
- به خدا قول میدم کاری نکنم ... فقط می خوام پارسا رو ببینم . خیلی دلم براش تنگ شده ...
- به محمد چی بگم؟ بگم تو رو کجا می برم؟
- اون که عادت کرده به غیاب هرازچندگاهی من . میدونه هروقت نیستم پیش توام . خب نگو کجا میریم . بذار فک کنه مثل همیشه خونه توام . تازه این روزا شب کاره . مریم هم این روزا پر کار شده . میمونه آذر جون که اگه بدونه با تو ام چیزی نمی گه...
- پری . پری . میدونی که خیلی برام عزیزی . دوست ندارم بلایی سرت بیاد ...
- نمیاد . خودم حواسم هست ...
- آخه...
- آخه نداره . خواهش می کنم ... باشه؟
- باشه...
بهرام از دوستان قدیمی پارسا بود که مجرد بود و تنها زندگی می کرد . وابستگی خاصی به پروانه از همان دورران کودکی داشت . با تنها شدن پروانه و عدم وجود محبت های پدر و مادر ، بهرام سعی به جبران آنها داشت . نه از روی تحقیر بلکه از روی وابستگی عاطفی که خودش به پروانه داشت ... شاید زندگی او شباهت های زیادی به زندگی پروانه داشت . او را از سن نوجوانی به خارج از ایران فرستاده بودند و یک جورهایی او هم از محبت های پدر و مادر دور مانده بود و حالا تنها زندگی می کرد . جوانی خوش تیپ و برازنده که هر چه از سنش می گذشت بر جذابیتش افزوده میشد . اکنون 32 سال داشت و با وجود موقعیت مناسب و شغل پردرآمد تلاشی جهت تشکیل زندگی متاهلی نمی کرد . شاید دیدن زندگی پارسا او را ترسانده بود ... همیشه پارسا را به خاطر کاری که با زندگی اش کرده بود ملامت می کرد و همیشه آرزو می کرد کاش او به جای پارسا دختری مثل پروانه داشت...
3 ماه از آمدن پروانه به خانه محمد می گذشت . همه زندگی عادی را پیش گرفته بودند . محمد که اکثر اوقات یا ماموریت بود یا شبکار و مریم هم تمام اوقات روی پروژه اش کار می کرد و آذر هم اضافه کاری برداشته بود . مینا هم که سر خونه و زندگی اش بود . پروانه بعد از مدرسه بیشتر وقتش را با بهرام می گذراند و خیلی اوقات در خانه بهرام می ماند. با بزرگ شدن پروانه و پا به سن بلوغ نوجوانی نهادن نیاز او به همدم و هم صحبت بیشتر می شد و تنها یار و همدم تنهایی هایش بهرام بود که عاشقانه او را دوست داشت ...
تفاوت سنی 15 سال باعث نمیشد که حرف یکدیگر را نفهمند . بهرام از روی محبتی که به دخترک داشت غیرت خاصی نسبت به او داشت و مانند کبوترانی و که جوجه هایشان را به دندان می کشند و. از آنها پاسداری می کنند . نگران پروانه بود .
شب ساعت 8 پروانه و بهرام آماده شدند که به دنبال ترانه ( دوست دختر بهرام) بروند و راهی مامن گاه شیطان ( پارتی های دوره ای شبانه) شوند که پارسا هم جز مدعوین بود...
به در خانه ترانه رسیدند .
- الو سلام ترانه بیا بیرون . من دم درم
- سلام عزیزم باشه الان میام
پروانه با آمدن ترانه در ماشین را باز کرد و خود را در صندلی عقب جای داد.
ترانه با دیدن پروانه پوزخندی زد و نگاه معنا داری به بهرام کرد و صندلی جلو نشست .
- سلام
- (ترانه با حالت تحقیر آمیزی گفت:)سلام خانم کوچولو
- ببین ترانه دوست ندارم با مهمون من اینجوری صحبت کنی ها
- مهمون تو؟خوبه... ماها زیر دلتو زده بودیم که رفتی سراغ...
- ببین ترانه حواست به حرفایی که می زنی باشه!
- تو گوش کن آقا قشنگه! اگه فک کردی من میتونم چنین رقیب بچه ای رو قبول کنم کور خوندی
- رقیب؟
- خواهش می کنم شبتونو به خاطر من خراب نکنید . ترانه جون من امشب با کس دیگه ای قرار دارم . بهرام جون لطف کردن منو برسونن . همین . نگران نباشید
- به به باریکلا ماشا اله چه زبونی هم داره! خانم کوچولو فک نمیکنی یه خورده زود شروع کردی؟
- بس کن ترانه!( شعله های خشم در چشمان بهرام زبانه می کشید )
- باشه عزیزم . ولی خیلی دوست دارم ببینم امشب چه کاره س... اولین تجربشه؟
- گفتم بس کن
- اوه اوه باشه عزیزم...
یک خانه ی ویلایی بزرگ که جمعیت زیادی در خود جای داده بود . میز بزرگی آن طرف سالن قرار داشت که مملو از خوراکی ها و نوشیدنیهای گرم و سرد بود... پروانه آنها را خوب می شناخت ... ودکا ، ویسکی ، کوکتل و ... و در کنارشان انواع شکلاتها و میوه جات قرار د اشت . همیشه حالش از اینجور مشروبات الکلی به هم می خورد . وقتی بوی الکل آن به مشامش می رسید حالت تهوع پیدا می کرد . بهرام آرام در گوش پروانه نجوا کرد : مواظب خودت باش . اونطرف رو نگاه کن ... پارسا اونجاست . من باید با ترانه برم . روی تو حساس شده . پری تو رو خدا . بهم قول دادی ها . حواست به گرگای دور و برت هم باشه . دیگه سفارش نکنم . میدونم خودت خوب میدونی چی کار کنی باشه؟ و در میان جمعیت گم شد ...
پروانه تنها شد . آرام گوشه ای ایستاد و به آدمهای اطراف و کارهای نامتعادلی که انجام می دادند خیره شد .حالش از این جور محافل به هم می خورد . محافلی که در ایران برقرار می شدند خیلی با کلوب های امریکا فرق داشت یادش آمد سال قبل که با عمه پریسا به لاس وگاس رفته بودند حتی کازینوهای آنجا به این شکل فجیح نبودند!گرگهایی اینچنین را خوب می شناخت... و حالش از روباهکانی که خود را شکل گربه هایی ملوس در می آوردند بیزار بود ...
به سمت سالن اصلی که مرکز تجمع رقصندگان مست کرده بود رفت که شاید پارسا را آنجا بیابد ...
ادامه دارد...
لينك | نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 10:49 توسط Nazi loo3 |وقتی به خانه رسیدند بوی غذایی خوشمزه در فضا پیچیده بود . مریم در حال چیدن میز ناهار بود که با آمدن آنها با خوشحالی به سوی پروانه آمد و او را محکم بغل کرد و بوسه ای از روی وجد بر گونه هایش زد
- خفش کردی بچه رو دختر!
- وای مامان نمیدونی چقدر خوشحالم که پری بالاخره راضی شد بیاد اینجا
آذر خانم در حالی که کفگیر آشپزی در دستش بود به طرف آنها آمد و از سر شوخی بر شانه مریم زد گفت : حالا نوبت منه!
پروانه در آغوش آذر جا گرفت . او را بویید . گویا در پی یافتن بوی مادرش بود ...
- عزیزم الهی قربونت برم خوشگلم . چقدر ضعیف شدی دختر! بی معرفت حالا باید واست فرش قرمز پهن کنیم که بیایی اینجا؟ بذار ببینم اون چشمای قشنگتو ...
چشمان هر دو به هم گره خورد . آذر صورت پروانه را در میان دو دستش قرار داد . چشمان هر دو مزین به قطره های اشک شد . و پروانه بی اختیار خود را در آغوش آذر جای داد و گریست ...
- بابا یکی به ما برسه! مردم از گشنگی! بابا بذار این بچه دست و روشو بشوره بعد ! کاش یکی هم بود اینقدر به ما برسه ! یکی حد اقل بیاد وسایلاشو از من بگیره! ولش کن!خودم میرم! بابا پس اون دختره کو؟
- مینا؟ تا میز چیده بشه با حامد سر می رسن
محمد دست پروانه را گرفت و او را از آذر جدا کرد و گفت : بابا تا صبح هم وایسم شما دل بکن نیستین! فکر شکم ما نیستین . فکر فنچ بابا باشید که خسته رسیده گرسنه س دون و آب می خواد!
- بابایی همچین می گی خسته ی راهه انگار از "اوکلوهما" برگشته! تازه همون موقع ش هم که میومد خسته نمیشد . راستی از عمه پریسا چه خبر ، پری؟
- تا 5 ماه دیگه میاد ایران . اون موقع دوباره در به دری هام شروع میشه!
- باشه باشه بذارید واسه بعد از غذا این حرفا رو!یکی منو بگیره که ضعف کردم!هی!فک کنم زیر چشمام گود رفته!آذر منم ضعیف شدما!نه؟ پری بدو دست و روتو بشور بیا
میز آماده بود . پروانه و مریم و محمد و آذر نشستند . محمد که به دیس خالی زل زده بود با ناله گفت: پس کی غذا رو میکشی؟ و شروع به بازی با نمکدان کرد... که زنگ به صدا در آمد و مینا با سر و صدا و شور و هیجان وارد شد ...
- سلااااااااااااااااااام پس کو این دختر ما؟ ( به طرف پروانه آمد و دورش چرخید) سلام جیگر گل گلی من!
- ای دختر خدا خفت نکنه! حامد پشت در جا موند!
- ولش کن! از حامد بهترون جلومه الان اووووووووووووم و ماچ محکمی به لپ پروانه زد.
حامد با سلام و احوالپرسی سر میز نشست و از تاخیر پیش آمده عذر خواهی کرد
آذر با غذای خوشمزه و لذیذش وارد شد
- من که به عشق زندگیم رسیدم و از شما بهترونو پیدا کردم! غذا ! جووووووووووون!
- به به دستت درد نکنه! ما رو به غذا فروختی نه؟
و صدای شوخی ها و قهقهه هاشان فضا را پر کرد...
آن شب به خوشی و سر و صدا و شور تمام شد و همه ورود پروانه را به جمعشان جشن گرفتند.
آن شب پروانه سرش را بر بالین آذر نهاد و دستهای مهربان آذر در موهای مخملی اش موج سواری می کرد...
آن نوازش ها و آن نگاههای مهربان او را به سالهای دور برد... سالهای با هم بودن ... سالهای با لیلا بودن و سالهای با پارسا بودن ... دلش بیشتر از همه برای پارسا تنگ شده بود... چرا؟ پارسا که بیشتر از همه به او جفا کرده بود ... مگر همانی نبود که او را اینگونه آواره کرده بود؟ مگر همانی نبود که در آخرین لحظه بی جهت و از رو قضاوتی عجولانه به او سیلی زد؟
شاید دلش می خواست بار دیگر پارسا را ببیند . دستانش را در دستش بگیرد و ببوسد . خود را در آغوش پدر رها کند و او ببوید و ببوسد . و شاید می خواست او را متوجه سازد که بی گناه ست...
چشمانش را بست تا او را مجسم کند . همیشه پارسا را آنطور که دلش می خواست در ذهنش تصور می کرد نه آنگونه که در واقعیت بود...
لينك | نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 12:18 توسط Nazi loo3 |فوت فوت اوووووووووووووووووووووف اهه اهه چقدر خاك!
عامو ايي دستمالو كو؟
امتحانا تموم شد
به سلامتي
كي لي لي لي لي... دست ... كل ... شوت ... هو ... هوار
هوار هوار يا هوار دلداروم بيا، بيا بيا بيا اي عشق من ، عشق من من توي هر كوچه به ياد تو گشتم بدون ، حواست باشه هوامو داشته باشي عامو ايي كانالو رو عوض كنيد حواسم پرت شد!ذهنم چقدر مشغوله!organize نداره!
اين مانيتور هم كه هنوز خرابه!به مامان مي گم بكنمش آكواريوم بذارم گوشه اتاق خيلي سنگينتره تا الان كه مثل يه آينه دق روبرومه!تو خونه ما هر چي خراب شه قربونش برم معلوم نيس كي درست شه!
به بابك مي گم والو فيفا بهم وام نميده يه مانيتور پنتيوم فور بگيرم! ميگه نه يارانشو برداشتن!مصرفش بالاس ، وام نميدن!
5شنبه امتحانام تموم شد بعد از جمعه استراحت نكرده ، شنبه اول هفته بايد مي رفتم جايي!همون جايي كه فروغ و فرشاد ميدونن!دلم مي خواست سرمو بكوبم به ديوار!
رفيقم بهم تخفيف داد گفت ساعت 10 بيا!10:30 رفتم و سعت 11 جيم شديم!:D :
سر يه فلش از دستش ناراحت شدم و رفتم خونه!
فرداش (يكشنبه) با حالت بي تفاوت و ناراحتي پا شدم و رفتم . اميد زندگي رو نداشتم و از شور و حال هميشگي خبري نبود. برام فرقي نمي كرد كه زنده باشم يا مرده!مث مرده هاي متحرك از خيابونا رد ميشدم!حتي خيابون معالي آباد كه يكي از كابوساي روزانم بود!اما مثكه خدا حالا حالاها نمي خواد برم مهمونيش!فعلا حوصلمو نداره!ميگه فعلا اون پايين دست و پا بزن . به موقعش عزراييل رو ميفرستم سراغت بچه!
گاهي وقتا ديدين يه چمون ميشه ولي نميدونيم چمونه؟. ناراحتيم ولي نميدونيم از چي؟
دنبال بهوونه بودم كه سيري گريه كنم و هق هق بزنم!گفتم با اولين حرفي كه از دهن رفيقم بيرون بياد شروع مي كنم به نق نق كردن!
كنار بخاري نشستم . رفيق جون اومد با بي تفاوتي سلامش كردم.سلام كرد و رفت پشت سيستم و مشغول شد . يه نيگاه بهم انداخت و گفت چيه؟ خوابت مياد؟
منتظر همين جمله بودم كه در جوابش بگم نه!از دست تو ناراحتم و ... كه دلم نيومد! گفتم آره و آروم رفتم پشت سيستم نشستم و خودمو مشغول كردم
اومد كنارم نشست و گفت امروز ميايي همرام خريد؟
گفتم نه!
-چرا؟
-كار دارم
-يه امروز به خاطر من
-تا ببينم مامان باهام كار نداشته باشه
-بيا ديگه . يه روز ازت خواستم باهام بيايي
-تا ببينم
-منتظرتما . خبرم كن باشه؟
-خبرت ميدم
چقدر امروز برعكس روزاي ديگه مهربون و آروم شده بود . دلم براش سوخت . تو نگاش التماساشو ميديدم
حق داشت . براي اولين بار حالا از من خواسته بود باهاش برم خريد! منم كه بيكار خدادايم!
تمام مدت مثل گربه شرك بهم نگاه مي كرد تا بالاخره موفق شد و گفتم باشه
عصر رفتيم خيابون سميه و بازار انقلاب خريدامونو كرديم بعدش شب رفتيم هتل چمران.
شب خوبي بود ولي اميد به زندگيمو بدست نيوردم كه نيوردم! چرا؟ بهم كه خوش گذشته بود!
دوشنبه همه بچه ها رو جمع كردم رفتيم تالار حافظ نمايش نواي دل (آقاي پارسويي )
بعد از كلي وقت شايد بعد از چند ماهي ميشد كه همه بچه ها رو خبر كردم كه بيان و همه هم بي چون و چرا قبول كردن جز ريحانه كه واقعا كار داشت . جاش واقعا خالي بود
بابا حميد . دايي مهدي. بابا ميرزا . فهيمه . عمه ساره . مامي شيلا . مريم و مينا . سميه . بابك . شنگول و منگول و دوتا از دوستاشون . امين و سينا و حتي امير كه بعد از يكسال دوباره اومد تو جمع.
بعد از تالار پياده رفتيم باغ جهان نما و بعدش رفتيم فلكه گاز و سمبوسه! :D
در گوشي : با ساره و بابك جيم زديم رفتيم عفيف آباد به دعوت ساره ژامبون تنوري لمبونديم(خورديم)!
آخه كه من چقدر نامردم!ساره و بابك مي خواستن با اين كار سورپرازم كنن و منو خوشحال كنن! ولي من ...
بعد كه رفتم خونه تازه يادم افتاده چقدر ساره مهربونه!
مثل فروغ كه سورپرايزم كرد و قبل از امتحانا يه حال اساسي بهم داد!با فروغ رفتيم سينما سعدي و يهو بهم يه كادو گنده داد!انقذه دوسش دارم كه نگو! بعدش هم رفتيم ساندويچ ميلونديم!
آقا دقت كردين همه سرگرمي ما خوردنه؟بستني . ساندويچ . پن پن . سمبوسه . شانار و از همه مهم تر ذرت مكزيكي!(خدايا اين شادي را از ما نگير!)
اولين كادويي كه از بچه هاي دانشگاه گيرم اومد ادكلن بود كه مينا بهم داد . بعدش كادوي ساره بود كه بي هيچ مناسبتي بهم داد كه خيلي سورپرايز شدم!
و اين كادو كه فروغ بهم داد مثل كادوي قبلي كه بهم داد منو هميشه ياد مهربونياش ميندازه
نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه يه عمر حال و روز من همينه
كسي نفهميد غمم چي بوده دليل يك عمر ماتمم چي بوده
خدا جون دوست دارم خيلي خيلي ...
راستي فعلا ذهنم organize نداره!پريشونه!مشغوله!بيزيه! بوق بوق بوق!
قول ميدم سريعتر بيام بقيه داستانو بنويسم
راستي به نظرتون اسمشو چي بذارم؟
لينك | نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 23:50 توسط Nazi loo3 |
هیچی نداشتیم گفتیم چنتا عکس به مناسبت کریسمس بذاریم![]()

بقیه عسا تو ادامه مطلب...![]()
ادامه مطلب لينك | نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 17:5 توسط Nazi loo3 |
سلامی چه بوی خوش امتحانات!!!!!!!!!!!
14 تا 30 ام امتحان دارم.میرم بعد میام کلی میترکونم!
بعدا ادامه داستانو که فک کنم از داستان گذشته بشه رمان!واستون میذارم تو وبلاگ.بوخونید.نظر بدید.مسخرم کنید یا تحسین!
آقا دیروز دستمونو گرفتن بردن روضه(ختم انعام)ما چمیدونستیم باید مشکی بپوشیم!
موهامونو پوش دادیم با اعتماد به نفسی کاذب سایه همرنگ شالمون(قرمز-مشکی) زدیم و تاق تاق رفتیم روضه!
کجا بشینیم کجا نشینیم درست نشستیم تو زاویه دید خانم روضه خون!
خانم روضه خون زحمت کشیدن دوتا آیه اولی رو که خوندن بقیه رو پاس میدادن به این و اون!
پ.ن:ما نمیدانیم آن 30 هزار تومان را بابت چی گرفتند از صاحبخانه!
پ.ن:آخه نه به خودش زحمت انعام خوندن داد نه پندی نه موعضه ای!
پ.ن:شاید می خواسته پول آمپلی فایرش در بیاد!
هنوز دعا شروع نشده شروع کردن به چی تعارف کردن(کیک و بستنی و انواع میوه و شیرینی و ...)
پ.ن:کی باید بستنیو رو می خوردیم نمیدونم!
اواسط دعا دیدم دارم ضعف می کنم یه ذره از کیکو رو برداشتم که بخورم که یهو روضه خونو گفت:
حالا یکی از جوونای مجلس ادامه بده!
من:به به چه کیک خوشمزه ای
-:خانم شو مو shomo (به لهجه ی شیرازی بوخونش)
من:هاج و واج (کیکو تو gooloom(گلو) گیر کرد!)من؟
بله moshollo (ماشاا...) جوونی-بوخون!
من با التماس انگار گربه شرک نگاه ندا کردم که تو رو خدا تو بوخون این دست از سر من برداره!
من:آخیش به خیر گذشت!آخ که چقدر ایی بستنیو چشمک میزنه!(کی باید بخوریمش؟!آب شد!)
-احسنت ماشاا... صلوات... حالا شما بوخون...
مامان:نمیدونستم اینقدر خوب بلدی قرآن بخونی!خوبه از این به بعد هرجا رفتم تو هم باید باهام بیایی و به جای من تو مجلس قرآن بخونی!
مامان تو رو خدا کوتاه بیا...
امان از دست روضه خونو که کار دستم داد...
لينك | نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 9:17 توسط Nazi loo3 |






































